شاید دیگر دیر شده باشد که از قیصر امین پور بنویسم

شاید هم از قافله عقب افتادم

یا شاید هنوز باور نکردم

باور نکردم که رفت...

از همان سه شنبه که با خبر پرواز قیصر از خواب بیدار شدم تا همین حالا چیزی مثل پنجره دلم میخواهد

مدت ها بود که از قیصر خبری نبود و مجموعه شعری چاپ نکرده بود تا اینکه اوایل تابستان مجموعۀ دستور زبان عشق را تهیه کردم

در دوران دبیرستان با این شاعر آشنا شده بودم.مدت زیادی نبود که قیصر را میشناختم البته از دور

فقط چند عکس و شعر و...همین چیز ها

در هیچ شب شعری آنقدر که اسامی میکروب های ادبیات با سلام و صلوات بر زبان می آمد نام قیصر نبود

چرا؟

چرا باید از دنیا میرفت تا زنده شود؟

اما شکایتی نیست تا بوده چنین بوده

جمعۀ همان هفته بود که به خاکسپاری این عزیز رفتیم ، همراه دوست عزیزم (داوود کیماسی) با اقوام این عزیز تقریبآ مصاحبه میکردیم

به هرکسی میرسیدم سئوالم این بود که چرا پس از مرگش...؟

هر کس به نوعی جواب می داد

تا اینکه دایی مرحوم با صحبت هایش به نوعی من را دل داری داد و یک رباعی چاپ نشده از مرحوم در اختیار من گذاشت

که به قول ایشان این رباعی در عید فطر همین سال سروده شده بود

تصمیم گرفتم که ترتیب یک میهمانی را برای این عزیز در این دنیای مجازی بدهم

و باید در همین جا تشکر کنم از عزیزانی که اشعارشان را در اختیار من قرار دادند.

دوستانی که میزبان بودن من را پذیرفته اند:

استاد محمد علی بهمنی که با غزلی که به بنده دادند من را شرمندۀ خودشون کردند

و دوست عزیزم جناب آقای ایرج زبردست که قرار بود با ایشان مصاحبۀ خصوصی داشته باشم که فرصتش پیش نیامد انشا الله حتما با این عزیز مصاحبه خواهم کرد و در بلاگ به نمایش خواهم گذاشت

و همین طور بقیۀ دوستان و بار سنگین منّت این عزیزان بر دوش من:

میلاد عرفان پور،استاد هرمز فرهادی بابادی،ابراهیم سنایی،احمد رضا کیماسی،محمد شیدای دزفولی

و دوست عزیزم داوود کیماسی که به من کمک زیادی کردند و جا دارد که همین جا از ایشان تشکر کنم


دکتر قیصر امین پور

متولد 2 اردیبهشت 1338 در شهرستان گتوند واقع در استان خوزستان

وفات :8 آبان 1386

برخی از آثار او:

در کوچۀ آفتاب ، تنفس صبح ، توفان در پرانتز ، مثل چشمه مثل رود ، منظومۀ ظهر روز دهم ، بی بال پریدن ، به قول پرستو ، گل ها همه آفتاب گردانند ، آینه های ناگهان ، سنت مدرنیته در شعر فارسی ، دستور زبان عشق ، گزینه اشعار و...

**

حرف های ما هنوز نا تمام...

تا نگاه میکنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آنکه با خبر شوی،

لحظۀ عظیمت تو ناگزیر می شود

آه...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود!

**

قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و همچنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام

**

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد

می توان آیا به دریا حکم کرد:

که دلت را یادی از ساحل مباد

موج را آیا توان فرمود:ایست

باد را فرمود:باید ایستاد

آنکه دستور زبان عشق را

بی گذاره در نهاد ما نهاد

خوب میدانست که تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

**

دیشب باران قرار با پنجره داشت

روبوسی آبدار با پنجره داشت

یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد:

چک چک چک چک ؛چکار با پنجره داشت؟

**

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است آورده ایم

اگرداغ شرط است ما برده ایم

اگر دشنۀ دشمنان ،گردنیم

اگر خنجر دوستان گرده ایم

گواهی بخواهید،اینک گواه

همین زخم هایی که نشمرده ایم

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده ایم

**

و اما این رباعی:

در عید فطر همین سال 86 سروده شده توسط مرحوم قیصر امین پور

امتیاز این رباعی متعلق به وبلاگ (من گرگ بودم) می باشد و هر گونه یادداشت برداری کپی یا هر چیز دیگه بدون اجازه و ذکر منبع ممنوع میباشد

چون اولین بار در (من گرگ بودم)به نمایش گذاشته می شود.

خودم شخصآ در خاکسپاری این عزیز از دایی مرحوم گرفتم

**

عید است و دلم خانۀ ویرانه،بیا !

این خانه تکاندیم ز بیگانه بیا

یک ماه تمام میهمانت بودیم

                یک روز به مهمانی این خانه بیا


محمد علی بهمنی:

تا بود سر به زیر تر از آبشار بود

قیصر که سر بلند تر از کوهسار بود

از رود سد شده به تحمل صبور تر

اما دلیل زمزمۀ جویبار بود

افتاده مثل ریگ ته درّه می نمود

آن ایستاده شعر که خود قلّه دار بود

قیصر نه،درد،درد نه ،قیصر،خدای من

تا مرگ هم به دوستی اش پایدار بود

معیار نا شکافته اش زخم بسته است

او بغض بی عیاری این روزگار بود

تنها شبانه میشد از او باج جان گرفت

صبح از گشاده رویی او شرمسار بود

اندوه او فراتر از این های های ماست

او شعر بود و همهمۀ ما شعار بود

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

میلاد عرفان پور:

از خون دلش بهار بنیاد گرفت

بیهوده نبود نام استاد گرفت

در محضر آفتاب چشمانش مرگ

دستور زبان عشق را یاد گرفت

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هرمز فرهادی بابادی:

راه نفس گرفت،سخن ناتمام ماند

دنیا برای صحبت من ناتمام ماند

چرخان چشم آینه بودم که ناگهان

فرصت برای پلک زدن ناتمام ماند

دیدم چگونه باز نماز شبِ بلوط

در ملتقای ماه و گون ناتمام ماند

خود را کنار شهر شقایق صدا زدم

پاسخ میان سایه و تن ناتمام ماند

می خواستم که بعد بگویم: بمان،ولی

حرفم میان بغض و دهن ناتمام ماند

در گرگ و میش صبح سپیدم غزل گریست

وقتی ردیف شعر کهن ناتمام ماند

گفتم به پیر عشق که شمس از میانه رفت

رقصم میان جام و کفن ناتمام ماند

گفتا:(چه زود رفتم ما دیر میشود)*

حتی چه زود حج سخن ناتمام ماند

....................................................

*ناگهان چقدر زود دیر میشود(قیصر امین پور)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ابراهیم سنایی:

یک عمر به جرم عاشقی پرپر زد

مردی که سبک تر از کبوتر پر زد

امروز ز سمت آسمان از دریا

ناگاه خبر رسید قیصر پر زد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ایرج زبردست:

کاووس حسن لی ز جنون دورم کن

خورشید به خورشید پر از نورم کن

آن خواهش کوچکی که دارم این است

هم صحبت قیصر امین پورم کن

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

علیرضا آب روشن

مردی شده هم بال کبوتر حالا

پر میکشد از شاخه فراتر حالا

یک واژه ندارم که نگوید: برگرد

تا قاف به تلخی نرو قیصر!!حالا؟!

**

ای پیکر همرنگ همین خاطره :(زرد)

معنای شکوهی همگانی شده (مرد)!!

بدرود تماشای کمی منظره:(کوه)!

بدرود ولی لحظۀ دیگر برگرد

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

احمد رضا کیماسی

شبی سرد و سنگین و پر اضطراب

و فواره زد از زمین التهاب

نفس از گلوی شقایق پرید

و گلگشتِ هستی فرو شد به خواب

فضا خسته از روی هم صحبتان

و پژمرد در خاک سیمای آب

زمان سرمه ریزد به کام عطش

دلم مشتِ آتش شده در سراب

در این عرصۀ دود و سیمان و سرب

نهالی ، مجالی، چه سود از شراب

تو ای چشمۀ جاری شعر تر

از این دست سرما زده رخ متاب

سکوت و سیاهی عجین گشته اند

که کوچد دعا از دل استجاب

پرو بال پروانه شد منجمد

گرفت از جهان شاعر انقلاب

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

محمد شیدای دزفولی

بر داغ تو آلاله قسم بر لب داشت

بر دامن دل،دیده دو صد کوکب داشت

تو کیستی ای همیشه در جاری جان؟

                کز بهر تو دل هزار و یک مطلب داشت


دو هفته طول کشید که این پست را جمع آوری کردم

جمع آوری اشعار که قسمت سادۀ این داستان بود.باید از استاد بهمنی عزیز باز هم تشکر کنم که اجازۀ به روز کردن شعرشون رو در وبلاگ من دادن و همچنین از میلاد عرفان پور که بی دردسر یک رباعی ناب در اختیار من گذاشتند و از ایرج زبر دست طلب بخشش کنم نشد با ایشان مصاحبه داشته باشم

و تشکر این تشکر ها از دوستان نام برده و تمام عزیزان همچنان دنباله دارد...

این پست مطالب زیادی را در بر داشت اما توسط خودم حذف شدن

نمی خواستم سوگ نامۀ کوچکی که من برای قیصر ترتیب دادم(برای دل خودم و همدل های خودم)به بحث سیاسی و گله از شاعران مطرح روز باشه

گفتم اگه من و خیلی های دیگر از نوعی رفتار برخی قبل از وفات قیصر و رنگ عوض کردن آنها بعد از فوت ایشان گله داشته باشیم هر چه باشد غیبت حتی در این دنیای مجازی هم گناه کبیره است حتی اگر پشت سر کسانی مثل...

شما میتوانید برای خوندن ادامۀ داستان (اتوبوس سبز ، چراغ سرخ)بر ادامۀ مطلب کلیک کنید.

سعی میکنم در پست های بعدی سنگ تمام بذارم

ممنون از شما کسانی که با قدم رنجۀ خود به این کلبۀ کوچک و با چشم های شعله ورتون بنده رو خوشحال میکنید و امید به این می دهید که به نوعی به درد کسی یا چیزی خوردم

با تشکر تمام و کمال

علیرضا آب روشن