تبليغاتX
من گرگ بودم

من گرگ بودم

علیرضا آب روشن

تنها گرگی!

سلام!

خیلی دلم میخواد که تو این پست کارهای کوتاهمو بذارم، با اینکه این چند تا شعر مربوط به سالهای قبل هستن اما یهو دلم خواست دیگه... بی هیچ دلیلی



1

می بندی

و تا دوباره بگشایی

زنده خواهم ماند

مرگ

شبیه چشمهای توست


2

تنها گرگی

به دندان بگیرد

شرف دارد به اینکه

سگ های زیادی

بو بکشند

قلب تو را...


3

برای محمود نائل

خورشید هم که بگویی

او

ماه می شنود

ماه  مینویسد

زمین!

زیر پای او

برای خودت می چرخی


4

متاسفم خانم!

اگر گردنم را

ببوسی

از هر سنگی هم که باشم

قلقلک ام میگیرد


ممنون!


برچسب‌ها: تنها گرگی, شعر, کوتاه, محمود نائل, شعر کوتاه, علیرضا آب روشن
+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/01/27ساعت 17:1  توسط علیرضا آب روشن  | 

وقتی به دست خویش، خودش را سپرده بود

قبل از سلام بگم شرمنده بابت بی جواب گذاشتن دعوت ها

حالا سلام

و دو غزل


سخت!

امکان ندارد دستهایت را بدست آورد

وقتی که سرشار است از من، دستهایی سرد

بی چشمهایت، مبتلا هستم به آیینه

در انزوایم کهنه خواهم شد، به من برگرد...

...من، سرزمینی رو به  راهت بوده ام، اما

چشمان سردت راه خود را در خودش طی کرد

اینگونه در خود استوارم، در خودم کوه ام

اندوه سختت ساخت از آوار من یک مرد

...

مردی که نامش را به سختی در صدایت یافت

اکنون وجودش را به سستی یافت خواهد کرد



دلتنگ!

وقتی به دست خویش، خودش را سپرده بود

سرما به انزوای تنش دست برده بود

دلتنگ دستهای کسی شد، اگرچه او

هرگز به دستهای کسی خو نکرده بود

...

می گفت: زنده است، نفس میکشید و آه

با اینکه قلب بی تپشش خاک خورده بود

خونی که ریخت از نفسش روی حرف هاش

بویی از آن اصالت سرخش نبرده بود

می گفت زنده است، ولی معتقد نبود

اما به روی حرف خودش پا فشرده بود

...

خود را به باد داد، پراکنده شد، و شد

مانند برگهای درختی که مرده بود


تشکر که می خونید و نظر میدید



برچسب‌ها: وقتی به دست خویش خودش را سپرده بود, سخت, دلتنگ, غزل, علیرضا آب روشن
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 14:35  توسط علیرضا آب روشن  | 

خیره!

با درود فراوان خدمت دوستان عزیزی که مطلب پیشین وبلاگ بنده را مطالعه کردند و البته حمایت

بدون اینکه مانند پست پیش زیاده تایپی کرده باشم مستقیم دو غزل از خودم رو در معرض نظرات شما می ذارم که امیدوارم از نقد و نظر و سرکوب و سرزنش و تعریف و تمجید سازنده شما بی بهره نباشم.


 داستان خواب خودم

با سایه های گم شده همراهم. از شمع ِ مرده نور نمی نوشم

با اینکه سرد می شود این بستر، نم پس نمی دهد تن خود پوشم

هرکس که چشمهای خودش را در آیینه اش نگاه کند خود را

خواهد شناخت، آه من اما گنگ، هربار مات می روم از هوشم

من خسته ام همیشه و در هربار تکرار می شوم که به این ترتیب

حس می کنم تمام وجودم را در یک عمود خم شده بر دوشم

تابوت می شود تن من، گویا من داستان خواب خودم هستم

وقتی که قصه های خودم هرشب، خوابیده اند تخت در آغوشم


خیره!

وقتی دلم نگذاشت، از وقتی که می ترسید

وقتی تماشایت مرا در خویش می پاشید

در خود به خوبی سایه ات را لمس کردم...او

سنگین قدم برداشت در قلبی که می لرزید

فهمیده بودم عمق چشمانت خطر دارد

فهمیده بودم من ولی، چشمم نمی فهمید

درگیر می شد با وجودش در عبور از تو

از خود، خودش را در تو هی پیچیده می پرسید

بی نور می شد، خیره می شد قعر آن گودال

آن وقت دنیای خودش را خوب تر می دید

...

اینگونه شد چشمم به چاه افتاد و تنها شد

بیرون نمی آمد واز دردش نمی رنجید


باسپاس از دوستان که نقد می کنند


برچسب‌ها: داستان خواب خودم, خیره, غزل, علیرضا آب روشن
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/28ساعت 20:34  توسط علیرضا آب روشن  |