با درود فراوان خدمت دوستان عزیزی که مطلب پیشین وبلاگ بنده را مطالعه کردند و البته حمایت
بدون اینکه مانند پست پیش زیاده تایپی کرده باشم مستقیم دو غزل از خودم رو در معرض نظرات شما می ذارم که امیدوارم از نقد و نظر و سرکوب و سرزنش و تعریف و تمجید سازنده شما بی بهره نباشم.
داستان خواب خودم
با سایه های گم شده همراهم. از شمع ِ مرده نور نمی نوشم
با اینکه سرد می شود این بستر، نم پس نمی دهد تن خود پوشم
هرکس که چشمهای خودش را در آیینه اش نگاه کند خود را
خواهد شناخت، آه من اما گنگ، هربار مات می روم از هوشم
من خسته ام همیشه و در هربار تکرار می شوم که به این ترتیب
حس می کنم تمام وجودم را در یک عمود خم شده بر دوشم
تابوت می شود تن من، گویا من داستان خواب خودم هستم
وقتی که قصه های خودم هرشب، خوابیده اند تخت در آغوشم
خیره!
وقتی دلم نگذاشت، از وقتی که می ترسید
وقتی تماشایت مرا در خویش می پاشید
در خود به خوبی سایه ات را لمس کردم...او
سنگین قدم برداشت در قلبی که می لرزید
فهمیده بودم عمق چشمانت خطر دارد
فهمیده بودم من ولی، چشمم نمی فهمید
درگیر می شد با وجودش در عبور از تو
از خود، خودش را در تو هی پیچیده می پرسید
بی نور می شد، خیره می شد قعر آن گودال
آن وقت دنیای خودش را خوب تر می دید
...
اینگونه شد چشمم به چاه افتاد و تنها شد
بیرون نمی آمد واز دردش نمی رنجید
باسپاس از دوستان که نقد می کنند
برچسبها:
داستان خواب خودم,
خیره,
غزل,
علیرضا آب روشن